تبلیغات
تسبیح صبا - دو فقیر ی که هرکدام ذکری بر لب دارند !
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

سایت خدماتی بیست تولز

 
 
نویسنده : سوادکوهی .
تاریخ : چهارشنبه 18 آذر 1394
نظرات

 

 عین الدوله که از وزرای قاجار بود ... روزی از خانه بیرون آمد و دو فقیر را دید که پشت در خانه ی او نشسته اند و هرکدام ذکری بر لب دارند ؛ یکی می گوید : « کار، خوبه عین الدوله درست کنه " و دیگری می گوید : " کار، خوبه خدا درست کنه ». عین الدوله وقتی این صحبت ها را شنید ، خوشش آمد و دستور داد که یک سکه ی اشرفی درون ظرفی بگذارند و روی آن غذا بکشند و به فقیر اولی که از او تعریف می کرد ، بدهند. آن فقیر، که به طمع پول نشسته بود ، ظرف غذا را گرفت و با ناراحتی آن را به فقیر دومی داد . فقیر دومی هم غذا را خورد، پول را برداشت ، و رفت . عین الدوله فردای آن روز، باز فقیر اولی را بر در خانه ی خود دید. گفـت : «مـگر دیـروز پول را برنـداشتی ؟ دیگر چه می خواهی؟» فقیر گفت «ما که پولی ندیدیم ؛ اگر منظورت ظرف غذاست که آن را به فقیر دیگری دادم.» عین الدوله لبخندی زد و گفت : « بله ؛ حقیقت را همان فقیر می گفت ! کار خوبه خدا درست کنه، عین الدوله سگ کیه ؟» امام جواد (علیه‌السلام) می فرماید : «الثِّقَةُ بِاللَّهِ تَعَالَى ثَمَنٌ لِكُلِّ غَالٍ وَ سُلَّمٌ إِلَى كُلِّ عَالٍ. اعتماد کردن بر خدا بهای هر چیز نفیس و گران‌بها و نرد‌بانی برای هر مقام بلندی است.»


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مهربانو سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 10:53 ق.ظ
ما که رقصیدیم به هر،سازی زدی ای روزگار
دل به تو بستیم وآخر،دل شکستی روزگار

خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت
کی روا باشد جوابم،با بدی ای روزگار

فارغ التحصیل دانشگاه درد وغصه ام
بهر شاگردت عجب،سنگ تمامی روزگار

گربرای دیگران مثل بهاران سبز سبز
بهر من پاییزی و فصل خزانی روزگار

میکنم دل خوش به هرچیزی حسودی میکنی
مثل رهزن میزنی،بر خنده ام چنگ روزگار

کاش می گفتی زآزارم چه حاصل میشود
وای عجب بی معرفت ،اهل جفایی روزگار

چون پرنده با چه شوقی لانه بر هم میزنم
دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار

چرخ گردون با دلم نامهربان باشد ولی
با همه درد و غمت بازم صبورم روزگار
سلام و درود بر همشهری بزرگوارم,انشالله در سلامت و سعادت غرق باشید
مستانه یکشنبه 29 فروردین 1395 09:57 ق.ظ
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

قدر این خاطره را دریابم
یکشنبه 29 فروردین 1395 09:56 ق.ظ
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد ،

قدر این خاطره را دریابم
مهربانو شنبه 29 اسفند 1394 07:28 ب.ظ
امروز سال
غروب میکند
میرود سمتِ خیال
در دفترِ خاطراتمان٬
هر آنچه گذشت
در یادها مدفون میماند
وهرآنچه در انتظارِ ماست
می آید
فردا حوصلهٔ انتظار به سرمیرسد
بهار می آید
با دسته گلی
از زیباییها
برای من
برای تو
برای همه..
خدا دست در دستِ بهار
سوی ما دوان دوان می آید
درها را باز کنید
طلوعِ سالِ جدید
را اول به خدا فرخنده بگوییم
سپس در هلهله هایمان
به همدیگر شادباش
وخجسته باد.....

سال نو بر شما همشهری بزرگوار مبارک باد
مستانه پنجشنبه 6 اسفند 1394 11:21 ق.ظ
شب آرامی بود

می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه

مادرم سینی چایی در دست ،

گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من

خواهرم ، تکه نانی آورد ،

آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،

تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا ، جاری ست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود آمده ایم

قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیند

عده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست که در خاطره ها می ماند

زندگی ، بازی نافرجامی است

که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد

و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت

زندگی ، درک همین اکنون است

زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ،

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتن انسان ، باقی است

مستانه دوشنبه 3 اسفند 1394 10:33 ق.ظ
چه غم انگیز است

خفتن با چشم های باز

و پایان اندیشه ها را نگریستن

چه غم انگیز است خفتن

آنگاه که شب رفته است

و از روز خبری نیست.

مهربانو جمعه 11 دی 1394 01:50 ب.ظ
حضرت علی (ع) می فرماید :

زندگی کردن با مردم این دنیا همچون دویدن در گله اسب است..
تا میتازی با تو میتازند.
زمین که خوردی، آنهایی که جلوتر بودند.. هرگز برای تو به عقب باز نمیگردند.


و آنهایی که عقب بودند، به داغ روزهایی که میتاختی تورا لگد مال خواهند کرد!
* در عجبم از مردمی که بدنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند
و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند...
زاده ی خاک دوشنبه 30 آذر 1394 03:42 ب.ظ
یلدات مبارک
مهربانو جمعه 27 آذر 1394 10:34 ق.ظ
سلام بر جمعه
دوباره آمدى؟
قدمت به خیر!
وقتى براى بیدارکردن دوستانم میروى
یک سبد عشق
یک دنیا آرزوهاى زیبا
و یک عالمه الطاف خدا را
به روى چشم هایشان بپاش
بگذار با ترنم دنیایى از امید
چشمانشان را به روى تو باز کنند!
روزتون پر از حس خوب.....
زاده ی خاک یکشنبه 22 آذر 1394 07:02 ب.ظ
یك دروغ ممكن است دنیا را دور بزند و به جای اولش برگردد؛ اما در همین مدت، یك

حقیقت هنوز دارد بند كفش های خود را می بندد تا حركت كند. مارک تواین
مهربانو شنبه 21 آذر 1394 09:21 ق.ظ
بارالها…
از كوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نكند فرق به حالم ....
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست

سلام و درود بر همشهری فرهیخته و بزرگوارم
برار خوبی ؟ شمه احوال خاره انشالله
بهروز سپیدنامه پنجشنبه 19 آذر 1394 10:55 ب.ظ
با سلام و سپاس
مطلب مفیدی بود. بهره بودم
پنجشنبه 19 آذر 1394 03:55 ب.ظ
سلام
وب خوبی داری به منم سر بزن
پنجشنبه 19 آذر 1394 01:15 ب.ظ
چه داستان جالبی!!!
کار خوبه خدا درست کنه. عااالیه
زاده ی خاک پنجشنبه 19 آذر 1394 01:11 ب.ظ
لینکین. با افتخاااار
مهربانو چهارشنبه 18 آذر 1394 09:04 ب.ظ
سلام و درود جناب سوادکوهی بزرگوار
نمی دانید که چقدر از حضور مجدد شما خشنودم واقعا بودن شما مایه ی قوت من و دیگر همشهریانم در وب میباشد
انشالله که زین پس تصمیمتان بر ماندن راسخ باشد و ما نهایت استفاده را از وبلاگ زیبایتان ببریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
خدایا! دنیا وآخرت را به دلم عرضه کردم،غیرازعشق
توهمه را فانی دانست. ویبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام.


سوادکوهی .